انوقت بابا ی من توی ماشین می گه این کاراییه ک شما دخترا مد کردینو تازه از من طلب کاره...والا مردم دختراشون هزار تا بهونه می گیرنو باباشون اینقدر منتم سرشون نمیزارن ما نداریم انوقت بابامون منتم میزاره سرمون...
من ک گوشی ندارم هیچ وقتم نمی گم برام بخره چون میدونم بعدش کلی اذیتم می کنه...ترجیه میدم گوشی نداشته باشم ...و همینطور راهنمایی رانندگی نرم با پول بابام ولی ارامش داشته باشم...
اگه این خدا ی ما خدای عذالت باشه یه کاری می کنه ک تلاشای من بی نتیجه نباشه و دستم یه جایی بند بشه و کار کنمو خودم بخرم...
من ک هیچی ندارم بزار اینا رو هم نداشته باشم به درک ...
بخدا قسم یه درصدم ناراحت نشدم از اینکه دختر عمم گوشی گرفته ...دارم قسم خدارو می خورم...من فقط از این ناراحتم ک بابای من جلو جلو داره اخطار میده ک تو حق نداری از من چنین خواسته ای داشته باشی در صورتی ک من اینقدر از بابام ذهنم دوره ک به زور پول تو جیبی ازش می گیرم...
حتی همین کلاساییم ک میرمو نصف پولشو خودم جمع کردم از پول تو جیبیم و دارم میدم...
دلم می سوزه ک اینطوری برخورد می کنه و هیچ وقت برای دل خوشی منم ک شده بهم دلگرمی نداده...
هه
-----------------------------------------------------------♥-----------------------------------------------------------
دلم برای خودم می سوزه ک دخترم...
از دختر بودن خودم متنفر بودم همیشه چون هیچ وقت ن کسی روحیمو در نظر گرفته ن کسی حس کرده ک این دختر نیاز داره کمی ملایمت ببینه...
توی همین چند روز پیش ک یه اقایی به عنوان اشنایی با هاش پیام میدادیم توی تلگرام وقتی به من ابراز احساسات می کرد حس خیلی خوب بود ولی برام خیلی ناشناخته بود چون هیچ وقت این همه ملایمت و ندیدم نسبت به خودم...
همیشه توی جو خونمون باید انرژیمو خفه کنم باید احساساتو بزارم کنار باید منطقی زندگی کنم و باید های زیاد دیگه ای ک منو خسته کرده از زندگی...
ولی چیکار کنم ک این باید ها از اول بوده و الانم هست؟!چیکار کنم ک وقتی میدونم اخلاق بابامو می ترسم برم جلو تر ...
چیکار کنم ک می ترسم از وابسته شدنو ابراز احساسات کردن...
هوم؟؟
شاید خنده دار باشه ولی برام ابراز احساسات یه پسر نسبت به خودم خیلی ناشناختست...
حتی گاهی نمی تونم ابراز احساسات کنم...
برای همینم تمومش کردم هنوز شروع نشده چون حس کردم شدنی نیس و این از برخورد اون اقا و نارضایتی اونم مشخص بود...
من خستم از اینکه همه چیزمو باید کنار بزارم به خاطر بابام...خلقم تنگه...
باید فعلا خواستگارامو همشونو رد کنم چون بابام منو شوهر نمیده...
باید گوشی نداشته باشم چون بابام منت میزاره سرمو دعوا درست می کنه...
باید گواهینامه نداشته باشم چون بابام انتظار داره من درکش کنم...
باید چادر داشته باشم چون بابام می گه...
باید نماز بخونم چون بابام می گه خونه ی بی نماز به درد نمی خوره...
همش باید
باید
باید
من خستم...
دلم می خواد مثه همه ی دختر پسرای دیگه راحت باشم...
دلم می خواد کمی زندگیم بی حاشیه تر باشه...
دلم می خواد تموم بشه این همه باید ...
چرا من باید همه جیزو کنار بزارم به خاطر اونا؟!وقتی به فکرم نیستن؟!وقتی من همیشه باید به فکر اونا باشم؟!
من خستم چرا نمی فهمن اینو...
چرا همش می گن میگدذره؟!چرا نمی گن چقدر سخت داره به من میگذره...
داداشم ک پسره و برای خودش میره و مستقل می شه کسیم کاری به کارش نداره...
این منم ک دارم داغون می شم...
من خستم خیلی خستم...
برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی