گاهی فقط باید کشید - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 5:09
گاهی وقتا دلم می خواد بنویسمو تمام بار منفیمو خالی کنم روی کیبورد ولی گاهی نمی شه...گاهی نیاز به یه قلم مشکی داری ک حستو بکشی تا رها بشی بین سیاهیو کاغذ ... گاهی فقط باید کشید ...حس تلخ نفرتو....
کاشکی - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 12:04
امشب با وجود اینکه اروم بود ولی دلم گرفته... کاشکی می تونستم با بشکاف دلمو پاره کنم بگم چه مرگته روانی؟!!!!خستم کردی ... کاشکی دلم اینقدر نمی گرفت...کاشکی قلبم می گرفتو تموم...
امام رضا - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 12:04
یه ادمایی هستن ک از کنارشون ک رد می شی الکی گیر میدن...یه وقت می بینی اصلا تو هیچ کاریم نداری بهشونا!ولی کلا فضولا!یکی نیس بگه نظر ندید در باره ی کسی میمیرین؟! +بگذریم...دیشب می خواستم بنویسم ولی دلم نیومد راه شبو گوش ندم از رادیوی گوشیم ...یه جورایی معتاد راه شبم و عاشقش...برای همین هر شب گوش میدم.
خدا فقط یه فرجی بکنه ... - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 12:04
رفتیم باغ داییم از بس گفتن چرا نمیاین... خب تا وقتی توی باغ بودیم خوب بود...بابامم ک هیچ وقت با طرفه ی مامانم نمیاد!!!بیچاره داییم خودشون اومدن ما رو بردن و اوردن...حالا ک اومدیم خونه همون آشو همین کاسه... از دماغمون می کشه بیرون ...از بس می شینه غر میزنه و فحش میده... به مامانم می گه من شانس نداشتم
اندکی توضیح - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
گاهی به زندگی خودم ک بر می گردم بعضی وقتا می گم بد تر از منم هست بعضی وقتا هم دلم می سوزه... الان چند روزیه بابا و مامان مثه همیشه قهرن و من چون حق با مادرمه با پدرم سرو سنگینم البته سلامش می کنم و قهر نیستم چون اصلا اهل قهر نیستم...ولی چند روزیه بابا ساکته حرف زدنش در حد سلامو احوال پرسیه...بیرون م
مادر احمق - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
خاک بر سر این مامان احمق من هر چی می گم اتو دست این بابام نده باز احمقه... میدونه این مرتیکه روی اینکه میوه ها بگنده حساسه باز یه سری میوه ها رو از سر لجبازی گندونده...مردشور این زندگیو ببرن... بخدا اگه بخوان دوتاییشون لجبازی کنن منم تکلیف خودمو به راحتی معلوم می کنم...بدون اینکه حتی به مادرم فک کنم...
اه - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
اول از همه سلام:)عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)
ای خدا خستمممممممممممممممممم - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
میدونین بدبختی یعنی چی یعنی اینکه اینقدر بدبختی ک برای ارامشت طرف کانالا و سایتای سکسی بری... یعنی اینقدر بدبختی ک برای ارامشت هر چند کم و برای سر گرم شدنت طرف داستانای سکسی بری....بدبختی یعنی وقتی ک با خودت لج کردیو میدونی کاری ک می کنی گناهه ولی بازم انجام میدی چون خسته ای...چون می خوای لج کنی چون
حالم بده! - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
اول از همه سلام:)عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)
بیزارم - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
شاید اینجا ادم خیلی منفی باشم...ولی توی دنیای واقعی نیستم... می گم می خندم و جالبه ک بدونین خیلی وقته ک روزو شبمم گریست اما به دور از چشم همه...برای تحقیر شدنای ادما برای تحقیر شدنای خودم... و عجیبه ک هنوزم برای یه خودکشی از خدا ترس دارم... مگه نمی گن با ترسای وجودت رو به رو شو... من با ترسم در براب...
حنانه و محبت بی نهایتش به من - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
دیروز رفتیم خونه ی مادر بزرگم اخه دوتا داییام اونجا زندگی می کنن ...یکیشون دایی کوچیکمه ...یکیشونم همون ک من خیلی باهاش راحتم و حنانه داره... حنانه منو خیلی دوست داره...هر بار ک میرم خونشون کلی بغلم می کنه و بوسه بارونم می کنه... 7 سالشه...دیروز از راه ک رسیدم کلی بغلم کرده و صورتمو توی دستاش گرفته
تحقیر - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
از تحقیر شدن بدم میاد... مامانو بابام دائم با رفتارشون تحقیرم می کنن...خسته شدم از خرد شدن...خسته... _____________________________ با خبر تجاوز به اون دختر 7 ساله ی بیچاره ک عاشقش بودن خانوادش ....دلم سوخت گفتم کاشکی من جای اون دختر بودم و از دنیا میرفتم ک راحت بشم...
خدایا - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 19:52
خدایا توان اینو بهم بده ک قوی باشم و در برابر همه ی این بدبختیا کم نیارم...کمکم کن بتونم قوی باشم...خدایا کمکم کن اونی بشم ک می خوام تا کسی نتونه بهم توهین کنه... +++یه سری چیزا رو باید بزارم کنار ...و میزارم... فعلا حال نوشتن ندارم...ولی میزارمشون کنار تا اروم تر باشم...یه سری رفتارامو چون حس می کن
:(چرا؟ - تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 22:57
انوقت ک می گم مامانم داداشم براش مهم تره بدشون میاد!!! +من دیشب برا سحر بیدار نشدم ک چیزی بخورم برا افطارم یه بشقاب آَش کشک خوردمو دو تا خرما فقط ....انوقت الان برا افطار برداشته دمپختک هویجی پخته!!!در صورتی ک امروز داداشم روزه نبوده بابامم روزه نبوده خودشم روزه نبوده ...فقط من روزه بودم... بهش می گ
خدایا شکرررررررررررت... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 14:50
امروز می تونم بگم تقریبا یه روز مفید بوده برا من چون تقریبا درس خوندم و کارای مفید انجام دادم:) خدایا شکرررررررررررت به همین شدت و همینقدر بی وقفهههه
امروزو تقلب - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 14:50
یکی دیگه از امتحانامم تموم شد به سلامتی... اما امروز زود تر رفتیم که یه کم درس بخونیم ...من کف دستمو تقلب نوشتم و رفتم سر امتحان ... یکی از مراقبا یه اقا پسری بود ک والا نمیدونم از کجا این تقلبای کف دست منو دید!!!!!!! دیدم اومده می گه ببینم کف دستتو؟منم اصلا هواسم نبود نشون دادم می خنده می گه بدو بر
هی روزگار خیلی نامردی... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 12:01
مثلا عادت داره جوراباشو هر جا میرسه میندازه !!!!وقتیم من بهش می گم اینکارو نکن مامانم ناراحت می شه ک چرا من تذکر میدم بهش!!!یا محض رضای خدا یه بار نشد پشت منو بگیره بگه خواهرت درست می شه .... یا مغازشو ک می خواست ببنده به خاطر سربازی همش ناراحت وسایلاش بود چون پارکینک نداریم ک بزاره توش...نشستم کلی
دیشب... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 12:01
دیشب رفتم امام زاده همه سر قبرا نشسته بودن ...ما هم سر خاک مادر بزرگ پدر بزرگم:( پارسال این موقع مامان بزرگ بودش:( چقدر روز بعدش بهم گفت ننه برو این زیارت عاشورای گوشی عاطفه رو پاک کن غمگینه می شینه گریه می کنه برا چشمش خوب نیس ...اخه چشمشو عمل کرده عاطی... اخی:( +دیشب خیلی خوب بود...دلم باز شد با
داداشم:( - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:59
از اونجایی ک دیشب تا سحر بیدار موندم امروز صبح تا ساعت11 خواب بودم... چشمامو ک باز کردم فک کردم عصره و ساعت 6 عصر پیش خودم گفتم اخ جون دو ساعت دیگه افطاره:)بعد ک از داداشم ساعتو پرسیدم داغون شدم :))))))) تا حالا اینقدر برای شکم رو دست نخورده بودم والا:) ++داداشم یه چند روز دیگه میره سر بازی! راستش م
تروخدا اینقدر قضاوت نکنیم همو.... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 5:36
خیلی سخته ادم حس نا امنی در کنار باباش داشته باشه! حس استرس ...حس تشویش... اینا حساییه ک من هر لحظه کنار بابام احساس می کردم از بچگی و حتی الان... یادمه کوچیک ک بودم خیلی بیشتر از سنم مجبور بودم درک کنم چون بابام ادمی بود ک عصبی بود و هر لحظه ممکن بود ازش کتک بخورم... هیچ وقت یادم نمیره ک 7 سالم بود